خرید بک لینک
skyHeartbreaker, on my own tonightSoulshaker, are you really fine?Thought I'd make it if I really triedHeartbreaker, always on my mindTruthseeker, did you really die?Still need ya, show me wrong from rightFound a keeper in my arms sometimesTruthseeker, always on my mindCover my own, don't cover my headWith thoughts of confusion when I need my restDon't cover my eyes, so I might go blindSpare my addiction through trying timesCover my ownTimetaker, am I wasting mine?Come on take it, it's already lادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 17:59

about sky

Whenever I come to my dad’s house, I realize that I am still that 18-year-old girl, and that really nothing about me has changed. But fortunately or unfortunately, things are changing…
I have always hated change,
but it has to happen.
Now I am truly in a period of my life that I never could have imagined.
It’s so hard and exhausting.
But this, too, shall pass…
and we are all unable to do anything about it.
I have a question:
does anyone really think they have never changed?
Oh please…
changing is so, so hard.

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 17:59

رفیق بیست و چند ساله م عروس شد. قشنگترین عروس دنیا، و پر اضطراب ترینش البته..ـ. خوشحالم که بالاخره قراره بیای نزدیک من زندگی کنی. خوشحالم که با انرژی فوق العاده قوی و مدیومانه ام جذبت کردمدو هفته ی اخیر دهن جفتمون سرویس شد و الانم یه کوچولو مریض شدم از شدت بی خوابی و استرس ها... ولی اینکه دادمت به علی و نیمی از مسولیت های زندگیم کم شد راضی امعروسیت مبارک.. پ ن: در طول نوشتن این متن دو بار عطسه کردم:) بمونه به یادگار... I love you sis ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: چهارشنبه 5 آذر 1404 ساعت: 10:53

Hi...It’s seven thirty in the moing..I stayed awake all night taking care of unfinished tasks. He has gone to work, and I’m sitting here with a cup of herbal tea(lavender) , staring at the path I've come so far….... Everything feels so strange and fascinatingWhen I look at where I am now, I ask myself: how could I not have predicted this future? It was so clear… There were so many things I should have understood beforehand.My mind drifts off to unrelated thoughts or maybe the world is pulling me in that direction.I feel a deep sense of gratitude for the passing of time. Everything is unfolding in its own rhythm, in its own perfect timing.... I am exactly where I need to be... You are exactly where you need to be... Everyone is exactly where they are meant to beAnd I realize the passage of time is the most beautiful healing thing in the world. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 16:24

رفیق بیست و چند ساله م عروس شد. قشنگترین عروس دنیا، و پر اضطراب ترینش البته..ـ. خوشحالم که بالاخره قراره بیای نزدیک من زندگی کنی. خوشحالم که با انرژی فوق العاده قوی و مدیومانه ام جذبت کردمدو هفته ی اخیر دهن جفتمون سرویس شد و الانم یه کوچولو مریض شدم از شدت بی خوابی و استرس ها... ولی اینکه دادمت به علی و نیمی از مسولیت های زندگیم کم شد راضی امعروسیت مبارک.. پ ن: در طول نوشتن این متن دو بار عطسه کردم:) بمونه به یادگار... I love you sis ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 16:24

واقعا کاش من چند نفر بودم... یا اینکه میتونستم همزمان چندجا باشماول میرفتم پیش آرام عزیزم که پدرشو از دست داده و کنارش می بودم... بعد میرفتم پیش خواهرم که فردا خیلی بهم نیاز داره... بعدم پیش اون خواهرم که سرماخورده و حالش خوب نیست.. یا پیش مامان بابام و یه تیکه از قلبم که توی دستاشون جا گذاشتم... یا میرفتم پیش اون دوستم که تنهاست.. یا میرفتم سفر مثلا.. یه سفر طولانی... من چرا وارد دنیای آدم بزرگا شدم.. من کجای راهو اشتباه اومدم که وارد این دنیای بزرگسالانه ی بدون فانتزی شدم... من الان قانونا باید میخوابیدم و مامانم با بوس و صبحانه بیدارم میکرد که برم مدرسهولی الان همه چی سخت تر از اون زمانه... امشب حتی دلم خواست به زمان قرنطینه ی کرونا برمیگشتم که مجبور بودیم توی خونه بمونیم بدون عذاب وجدان... شاید یه تیکه ی دیگه از وجودم دلش میخواد همیشه توی قرنطینه بمونه... درونگرام؟! یا اثرات 28 ساعت نخوابیدنه؟ وای خدا فردا رو بخیر بگذرونه... چیز خاصی نیست فقط منه 6 ساله عادت دارم از اتفاقات کوه مشکل بسازمچرا حتی خوابمم نمیاد؟ عجیب نیست؟ یه لحظه ترس اینکه ممکنه هیچوقت دیگه خوابم نبره اومد به سراغمچون خواب دیدنام رو باید دید، از نوشته هامم سالادی تره.. همه چی قر و قاتی.. قشنگترینش رو چند شب پیش دیدم که خواب دیدم آقای توسلی دبیر ریاضی مورد علاقم تبدیل به دو نفر شد و جفتشون اومدن به سمت من... این خوابا توی کاپیتانz هم قفل بودپ. ن: خوشمزه ترین سفر رشت زندگیمو هفته پیش رفتم و اثرات افسردگی بعد از رشت هنوز ولم نکردهپ. ن2: امشب فهمیدم هرکسی حتی واسه یه چیز الکی هم منو مسخره کنه دنیا اونقدر میچرخه که همون بلا سر خودشم بیاد:) فازی که خیلی بهم ایمان آورد، عبرت بگیریدپ. ن3: برم لالا.... ولی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 16:24

یازده ساله که تولدمو توی وبلاگم جشن میگیرمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: جمعه 26 مرداد 1403 ساعت: 23:52

I've been leaing more than ever before, and I'm starting to feel like I'm growing up, but I'm not really changing

My thoughts are still the same as they were when I was a child, just updated more. But despite all this leaing, I still feel like a child. I don't think I've grown up at all

Sometimes I think about the future and wonder if I'll be a mother one day.

But that's a strange thought, because how can a child be the mother of another child ?? Is that even posible ? I AM THINKING

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 19:19

I wanted to write here because this is my safe place ever... i love to write here about my dreams and I know I deserve them all. I tried hard and hard for them

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 14:26

همیشه غبطه میخورم به کسایی که به دین و پیامبرا اعتقاد محکم دارن.... اینا حداقل یه چیزی تو زندگیشون دارن ک بهش مطمئنن...

اخه لعنتیا یکم شک نمیکنید که ممکنه همش کشک باشه؟ ممکنه اصلا دنیای دیگه ای نباشه؟ بمیریم و خاموش خاموش خاموش بشیم؟ انگار که هیچوقت وجود نداشتیم...

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 15:35

بعضی وقتا کلا برای انجام خیلی چیزا دیگه خیییلی دیره...

مثلا من نمیدونم چرا هر کسی کنارمه تا وقتی که هستم قدرمو نمیدونه! فقط وقتی ازش دور میشم برمیگرده میگه کاش کنارم بودی و فلان کارو میکردم برات!

خب بخوره تو سرت اون کاری که با دور شدن از من یادت اومده...

من دیگه نمیخوامش... نمیدونم چرا اکثریت در مقابل من اینجورین؟ همه همینطورن یا من فقط دوریم باعث میشه ملت عقلشون سرجاشون برگرده؟؟!

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 15:35

چند شب پیش یه خوابی دیدم... خواب دیدم خونه ای رو که تا سه سالگیم توش زندگی کردم دوباره خریدیم و قراره من بازسازیش کنم و توش زندگی کنم... خوابه برام خیییلی عجیب بود چون هر قسمت از اون خونه رو که میدیدم همزمان فلش بک میخوردم به خاطرات بچگیم ک دقیقا توی همون قسمت برام اتفاق افتاده بود. اصلا شبیه به خواب نبود... اونقدری واقعی بود و حس خوب داشت که توی همون عالم خواب به خودم میگفتم حتما من دقایق اخر زندگیمه و توی بدنم DMT ترشح شده... و جالب تر اینکه خوشحال بودم که مرگ اینقدر شیرینه که دارم خاطرات بچگیمو دوباره تجربه میکنم و میبینم... الان چند روز گذشته و ذره ای از حال و هوای اون خواب بیرون نمیام... کاش واقعا مرگ اینطوری باشه که برگردم به همون سه سالگی... اون دیوارای سبز خونه قدیمی، مزه شیری که توی شیشه شیر میخوردم، تابی که تو حیاط بزرگش داشتم، حتی پشت بومش... وای خیلی حس خوبی بود. بوی لحاف تشک های مخصوص مهمون که تا بالای کمد دیواری روی هم بود و اونجا منطقه امن من بود که ساعتها بشینم.... یعنی اون خواب بوده یا همون قضیه تجربه خاطرات قبل از مرگی که نیمه کاره انجام شد و از توش زنده در اومدم آیا؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 15:45

چقد هفته اخیر برام هفته عجیب و مهمی بود!

موهامو کوتاه و روشن کردم

از کارم استعفا دادم

یه چیزی جعل کردم

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 20:14

خیلی وقتا برام پیش میاد در کسری از ثانیه در حالی که اصلا تو فکر چیز خاصی هم نیستم یهو تو یه حال و هوایی قرار میگیرم مثلا انگاری پرت میشم به گذشته ... خاطراتی که زیادم پیش نمیاد خودم بشینم بهشون فکر کنم! بعد نکته جالبش اینه که وقتی فکر میکنم میبینم خاطره ای که یهو توی ذهنم اومده دقیقا تو همچین تایمی از سال پیش اومده بوده ... مثلا امروز که 6 آبان 1402 هست یهو باید یادم بیاد زمانی که مادربزرگم سرطان گرفته بود و باهاش رفته بودم برای شیمی درمانی... یهو محیط بیمارستان رو یادم میاد... حالا این اتفاق کی پیش اومده بود ؟ آبان سال 84 .... هم عجیبه هم جالبه هم....Am I getting out from the matrix???آیا??? ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1402 ساعت: 15:41

اصلا برام قابل باور نیست مرگ کسی رو که تا حالا از نزدیک ندیدمش اینقدرررر اذیتم کنه که تا کوچکترین فرصتی گیر میارم بغضم میترکه...اینقدر حالم بده که دیگه حتی نمیتونم هیچوقت فرندزتراپی کنم...so no one told you life was goa be this wayYour job's a joke, you're brokeYour love life's DOAIt's like you're always stuck in second gearWhen it hasn't been your day, your week, your monthOr even your year, butI'll be there for you(When the rain starts to pour)I'll be there for you(Like I've been there before)I'll be there for you('Cause you're there for me too)You're still in bed at tenAnd work began at eightYou've bued your breakfastSo far, things are going greatYour mother waed you there'd be days like theseBut she didn't tell you when the world has broughtYou down to your knees thatI'll be there for you(When the rain starts to pour)I'll be there for you(Like I've been there before)I'll be there for you('Cause you're there for me too)No one could ever know meNo one could ever see meSeems you're the only one who knowsWhat it's like to be meSomeone to face the day withMake it through all the rest withSomeone I'll always laugh withEven at my worst, I'm best with you, yeahIt's like you're always stuck in second gearWhen it hasn't been your day, your week, your monthOr even your yearI'll be there for you(When the rain starts to pour)I'll be there for you(Like I've been there before)I'll be there for you('Cause you're there for me too)I'll be there for youI'll be there for youI'll be theادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1402 ساعت: 15:41

صفحه بندی