خرید بک لینک

واقعا کاش من چند نفر بودم...

یا اینکه میتونستم همزمان چندجا باشم

اول میرفتم پیش آرام عزیزم که پدرشو از دست داده و کنارش می بودم...

بعد میرفتم پیش خواهرم که فردا خیلی بهم نیاز داره...

بعدم پیش اون خواهرم که سرماخورده و حالش خوب نیست..

یا پیش مامان بابام و یه تیکه از قلبم که توی دستاشون جا گذاشتم...

یا میرفتم پیش اون دوستم که تنهاست..

یا میرفتم سفر مثلا.. یه سفر طولانی...

من چرا وارد دنیای آدم بزرگا شدم.. من کجای راهو اشتباه اومدم که وارد این دنیای بزرگسالانه ی بدون فانتزی شدم...

من الان قانونا باید میخوابیدم و مامانم با بوس و صبحانه بیدارم میکرد که برم مدرسه

ولی الان همه چی سخت تر از اون زمانه...

امشب حتی دلم خواست به زمان قرنطینه ی کرونا برمیگشتم که مجبور بودیم توی خونه بمونیم بدون عذاب وجدان...

شاید یه تیکه ی دیگه از وجودم دلش میخواد همیشه توی قرنطینه بمونه...

درونگرام؟!

یا اثرات 28 ساعت نخوابیدنه؟

وای خدا فردا رو بخیر بگذرونه... چیز خاصی نیست فقط منه 6 ساله عادت دارم از اتفاقات کوه مشکل بسازم

چرا حتی خوابمم نمیاد؟ عجیب نیست؟ یه لحظه ترس اینکه ممکنه هیچوقت دیگه خوابم نبره اومد به سراغم

چون خواب دیدنام رو باید دید، از نوشته هامم سالادی تره.. همه چی قر و قاتی..

قشنگترینش رو چند شب پیش دیدم که خواب دیدم آقای توسلی دبیر ریاضی مورد علاقم تبدیل به دو نفر شد و جفتشون اومدن به سمت من...

این خوابا توی کاپیتانz هم قفل بود

پ. ن: خوشمزه ترین سفر رشت زندگیمو هفته پیش رفتم و اثرات افسردگی بعد از رشت هنوز ولم نکرده

پ. ن2: امشب فهمیدم هرکسی حتی واسه یه چیز الکی هم منو مسخره کنه دنیا اونقدر میچرخه که همون بلا سر خودشم بیاد:) فازی که خیلی بهم ایمان آورد، عبرت بگیرید

پ. ن3: برم لالا....

ولی کاش واقعا چند نفر بود..... م

برچسب: نویسنده: باران رضایی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 16:24

صفحه بندی