
Hi...It’s seven thirty in the moing..I stayed awake all night taking care of unfinished tasks. He has gone to work, and I’m sitting here with a cup of herbal tea(lavender) , staring at the path I've come so far….... Everything feels so strange and fascinatingWhen I look at where I am now, I ask myself: how could I not have predicted this future? It was so clear… There were so many things I should have understood beforehand.My mind drifts off to unrelated thoughts or maybe the world is pulling me in that direction.I feel a deep sense of gratitude for the passing of time. Everything is unfolding in its own rhythm, in its own perfect timing.... I am exactly where I need to be... You are exactly...
ادامه مطلب
واقعا کاش من چند نفر بودم... یا اینکه میتونستم همزمان چندجا باشماول میرفتم پیش آرام عزیزم که پدرشو از دست داده و کنارش می بودم... بعد میرفتم پیش خواهرم که فردا خیلی بهم نیاز داره... بعدم پیش اون خواهرم که سرماخورده و حالش خوب نیست.. یا پیش مامان بابام و یه تیکه از قلبم که توی دستاشون جا گذاشتم... یا میرفتم پیش اون دوستم که تنهاست.. یا میرفتم سفر مثلا.. یه سفر طولانی... من چرا وارد دنیای آدم بزرگا شدم.. من کجای راهو اشتباه اومدم که وارد این دنیای بزرگسالانه ی بدون فانتزی شدم... من الان قانونا باید میخوابیدم و مامانم با بوس و صبحانه بیدارم میکرد که برم مدرسهولی الان همه چی سخت تر از اون زمانه... امشب حتی دلم خواست به زمان قرنطینه ی کرونا برمیگشتم که مجبور بودیم توی خونه بمونیم بدون عذاب وجد...
ادامه مطلب
یک روز بالاخره من و تو باهم زیر باران قدم خواهیم زد ... و فراموش میکنیم هرآنچه که بین مان گذشته است را من و تو آن روز فقط یکدیگر را داریم... این بار باز هم باران نجات مان میدهد... آراممان میکند می بارد روی زخم هایمان میشویدش دلم میخواهد تا ابد باران ببارد.. آخر تو را میشناسم... عاشق بارانی... مهربان میشوی زیر باران! و شاید لحظه ای مرا هم به سان باران دوست بداری و همان برای من کافی ست... که از ته دل حس کنم که خوشبختم... یعنی میشود؟ که برسد آن روز؟ بی صبرانه منتظرش هستم که بیایی و مرا با خود ببری به آنجایی که هیچوقت باران تمام نشود آخر من دختر بارانم. .. -مجبوری- مرا هم دوست داشته باشی.......
ادامه مطلب
خدایا ممنون از اینکه منو از اون برزخ لعنتی نجات دادی.... خدایا بازم کمکم کن تنهایی از پسش برنمیام............................................................................
ادامه مطلب
از وقتی گفتن پشت بوم خوابگاه برقش اتصالی پیدا کرده و خیلی خطرناکع هر لحظه دلم بهم میگه پاشو برو رو پشت بوم /:...
ادامه مطلب
باز هم اینجا... خانه ی من... خانه ی دیرینه ام که تنها غمخوارم بوده است... راستش دوست ندارم همیشه غمگین بنویسم. دوست ندارم فقط از درد ها بنویسم در حالی که اطرافم پر است از اتفاق های خوب .اما باید نوشت... از غم ها ... تا شاید وقتی گاه گاهی به ورق های زندگی ام گذری داشتم از یاد نبرم روزهایم را... غمگین و شادش مهم نیست... باید درکش کنم و کنار بیایم... بغض و تنهایی هم بخشی از زندگیست... بیشتر از هرکس و هرچیز دلم میخواهد روزانه هایم را اینجا بگذرانم و فقط با خانه ی رویایی ام در میان بگذارم... هرکس به اینجا سر بزند قدمش به روی چشم... اما ما را چه به خواننده ی درد های چرت و پرت هم...
ادامه مطلب
بلاتکلیفی کشنده ترین حس دنیاست... کاش میشد چشمامو ببندم و چند سال از زندگیمو رد کنم.... از موقعیت الانم متنفرم ... خدایا یا منو به گذشته برگردون تا اشتباهاتمو جبران کنم یا حسابی منو ببر به آینده خدایا من اینجا گیر کرده ام...
ادامه مطلب